امروز روز پدره.خوشبختانه من در کنار پدرم و همسرم هستم.کادوهاشون رو دادم.روزهای قبل البته و احساس خوبی دارم.

خرداد شروع شد.خرداد پر التهاب.فک میکنم این 4 سال خیلییییی زود گذشت.خیلی.4 سال از اون روزا که هنوز پسرک نبود.و ما فک میکردم چی میشه و چی شد!!!!!ناراحت

وبلاگم 5 ساله شد و من 5 ساله که مینویسم.خیلی خوشحالم.از این که این کارو پیگیرانه ادامه دادم.

تولد پسرک نزدیکه یه ماه دیگه 3 ساله میشه.این هفته این جا خیلی حال کرده و البته تغییر هم کرده.

دیشب با پدرم رفته بود پارک.اما به هیج وجه حاضر نشده بره بازی.چون شلوغ بوده و بچه ها زیاد بودن!!!!البته من رفتم بهتر شد.اما از بچه ها میترسهتعجبکلافه

دیروز اولین تجربه دوری از من از صبح تا بعد از ظهر رو داشت.با مامان و خاله ها رفتیم خون مادربزرگ بدون مرد.حتی پسرک.خیلی حال داد.برای هر دومون تجربه خوبی بودنیشخند

الان هم منتظرم باقالی پلوی خوشمزه مامان بپزه بریم همه با هم بخوریم.جای خواهری هم خالی...

آخ که گوش کردن به اذان با صدای موذن زاده جه حالی میده....

/ 0 نظر / 19 بازدید