مینویسم.نمیدونم کی پستش کنم.اما بعد از این همه درگیر بودن با تلگرام و وایبر کلا حتی فیس بوک هم متروکه شده.اما من دلم میخواد چراغ این خونه رو روشن نگه دارم.برای خودم.....روزها میگذرن.از اصفهان برگشتم.تولد پسرم رو جشن گرفتم با کیک انتخابی مک کویین.با ذوق و شوق فراوان خودش.امسال خیلی ذوق داشت.موقع باز کردن هر کدوم از کادوها قیافش تغییر میکرد هیجان زده...خوش گذشت.مامان طبق معمول خیلی زحمت کشید.امسال گل دخترم بینمون بود.پارسال باردار بودم.پسرک ۵ رو فوت کرد..... یادم باشه که هموز تو دفترش ننوشتم واسش.دفتر ایدا هم که کلا تعطیل. بلاخره دختر خوابید.امروز خیلی اذیت کرد.اصلا نمیدونم چش بود.اون قدر می می میخوره تا بخوابه.نه پستونک نه هیچی.گردنم خیلی درد میکنه. نصمیم اصفهان رفتن قطعی شده.سپهر رو اونجا پیش دیستانی ثبت نام کردم.علوی اومده اصفهان شعبه زده.و خدا خواست اتفاقی فهمیدم.خیلی که خوش اب و رنگه.احساس میکنم مثل همیشه یه هدایتی بود از طرف خدا....این هفته کلاساشون شروع میشه مه من نتونستم برم.حیف شد..واسه عید فطر که بریم دیگه باید مرداد رو بمونم.و بعد تصمیم نهایی برا گرفتن خونه. این روزا غذا پختن و غذای ایدا و رسیدگی به سپهر که فعلا دیگه مهد نمیره.واقعااحساس میکنم استخونای بدنم درد میکنه.امیدوارم کنار مامان اوضاع بهتر بشه امروز امیر با تمام خستگی و روزه بدون سحری تا رسید خونه با سپهر رفتن پارک.....اگر کالسکه ایدا بود که میفرستادمش. ک ماشینمون رو گرفتیم.شکر خدا. امیدوارم هر بار بیام و از بهتر شدن اوضاع بنویسم.

/ 0 نظر / 20 بازدید