در حالی دارم اینو مینویسم که یه کاسه آش رشته دست پخت خودم روخوردم و کلی حال کردم . هوس کرده بودم و از اون جایی که مامانم پیشم نیس که خودمو براش لوس کنم و مادر شوهر هم ندارم.خودم برای خودم پختم.شماهایی که بیخ گوش ماماناتون زندگی میکنید حسابی قدرشو بدونید.

امروز بازم  زیاد حالم خوب نبود.تهوع داشتم و بیحالی.اما سپهر رو بردم مهد و بعد رفتم میوه فروشی و کلی میوه نوبرونه برای خودم خریدم و به هر بدبختی بود آوردم بالا.یه کم سرچ کردم که تست غربالگری رو کجا برم و یه سری اس ام اسهای آتشین همراه با گریه و دلخوری برای همسر فرستادم و گریه کردم که چرا اصلا باردار شدم!!!!!!!!!!!!!!!واقعا نمیدونم این حالتای روحی من مث حمله بعضی مریضا میونه.یه هو منو میگیرهنیشخند .حالا ترکشش به کی بخوره خدا میدونه.

بعد هم رفتم دنبال پسرک( که الان داره به شدت بستنی میخوره) ودر یک اقدام انتحاری وسیله آش رشته خریدم و اومدم و دست به کار شدم و الان هم حاضرهلبخند

تو این مدت که ننوشتم یه سری اقداماتی در مورد پسرک انجام دادم.اولا که آزمایش خوون و ادرارش رو انجام دادم و جوابش حاضره .یه دکتر هم از دکتر زنانم پرسیدم که برم پیشش ببینم آزمایشو  ببینه و نظرش رو در مورد میزان کمبود وزن پسرک و فسقل بودنش بگه.و این که میوه نمیخوره ومن چه غلطی باید بکنم؟گریه

بعد این که بردمش پیش مشاور.اینا رو اینجا مینویسم که اگر کسی خواست و دغدغه های منو داشت استفاده کنه.یا اگه سوالی داشت حتما جواب میدم.

پسر من تیر ماه 4 رو فوت میکنه.و من توی مهد میدیدم اکثر بچه ها بهتر از پسر من حرف میزنن.حتی کوچکترها.البته پسرمن حرف میزنه.شعرهای زیادی میخونه.کاملا هر چی بخواد منظورشو بلاخره میرسونه.ام هنوز قادر به توصیف نیس.مثلا اگه بهش بگم امروز مهد چه خبر؟به هیچ عنوان هیچ توضیحی نمیده.چون اون قدر جمله بلد نیست که بزاره کنار هم و حرف بزنه.منم نخواستم خودمو گول بزنم.شاید خیلیها بگن.اوووه بچه ما تو این سن هنوز حرف نمیزد.یکیش همین همسایه بالایی خودمون که پسرش تازه شروع به مامان و بابا گفتن کرده.اما من خواستم که اگه تاخیری هست زودتر رفع بشه.رفتیم مرکز مشاوره و یه سری تستهایی گرفتن و صحبت کردیم و سپهر رو بررسی کرد.باهاش حرف زد.بعد هم یه گفتار درمان اومد باهاش حرف زد.و گفت هیچ مشکل خاصی نیست.فقط یه تاخیر کوچولوه که رفع میشه.و گفت نهایتا تا 2:30 بچه باید تقریبا بتونه تا حد زیادی حرف بزنه.و با دو ماه قضیه حل میشه.

یه سری جلسات بازی درمانی هم نوشت که دارم میبرمش چون هنوز مداد رو درست دستش نمیگره یا نقاشی واضحی نمیکشه.که به نظرم خیلی جالب اومد و یه سری کارهایی به من و باباش گفته که تو خونه باهاش انجام بدیم.مثلا این که هر روز باید یه ساعت بره پارک.و یه سری تمرینات برای تقویت عظلات دستش و این کارها.

البته من مقصر خودم هستم.سپهر از 1 سالگی تا بره مهد یعنی 3 سالگی.زیاد با این بچه حرف نزدم یا براش کتاب نخوندم .همش نششست پای تلویزیون و سی دی دید.برای این یکی دیگه بلدم چی کار باید بکنم.

نی نی تو شکمم هم 9 هفته اشه.هفته پیش تو سونو دیدمش.3 سانت بودچشمک.و تکون میخورد!!!!!!خیلی هم تکون میخورد.آخر خرداد هم باید برم واسه تست غربالگری و سونوی NT.که شاید برم همون نیلو.نمیدونم هنوز شاید هم سونو رو ببرم پیش  دکتر فرزانه.

دلم میخواد هر روز بنویسم.چون تا الان هر چی که نوشتم برام گنجینه گرانبهایی شده.....

 

/ 0 نظر / 28 بازدید