پاییز اومد و مثل همه اول مهرهای دیگه دلم خواست محصل بود.دانشجو بودم.دلم لک زده واسه درس خوندن و دانشجو شدن دوباره.

امروز جشن اول مهر مهد پسرک بود.البته مثل پارسال توی حیاط بود.امسال عکاس هم نداشتن.اما بدک نبود.دیدم که پسرم چه قدر نسبت به سال قبل تغییر کرده.سال پیش گریه میکرد و دستش تو دهنش بود. و دستش توی دست مربی اش.اما امسال دوید رفت توی صف.وایساد و سعی میکرد شعرها رو انجام بده.

مربی اش عوض شده.البته حس میکنم این یکی فقط میخواد تعریف کنه الکی.حالا این یه ماه را فرصت میدم ببینم چی کار میکنه؟ با سپهر یه کم آشنا بشه.

خونه زندگیم که منفجر شده و کثیف.فردا این خانومه میاد.کاش امروز تونسته بود بیاد. یه مدتیه افتادیم تو قسط دادن.البته به نظرم بد نیست.آدم پولش سیو میشه.چون ما که هیچ جور پس انداز کردن بلد نیستیم.کلا یه کم میخوام به خودم سخت بگیرم. کمتر خرج کنم.و فقط خرجای ضروری.

دیگه دلم میخواد آرامش داشته باشم.نگران سپهر نباشم.نگران هیچی نباشم.این 3 ماه رو در آرامش بگذرونم.

امروز ظهر به زور دو تا تیکه ماهی خوردم.سبزی خوردن و فلفل هم خریدم و پاک کردم و کنارش خوردم.

فعلا

 

 

/ 0 نظر / 21 بازدید