غر غر

سرم درد میکنه و حوصله هیچ کاری رو ندارم جز اینکه بنویسم تراوشات این ذهن نامنظم رو.

اعصابم از دست همسایه هامون خورد وخاکشیر شده واقعا آدمهای نفهمی هستن دور از جون شما.خوشحالم که این خونه رو نخریدیم و مستاجریم این جا و میتونم بلند شیم. از 15 واحد این ساختمون دو واحدش زن و شوهرهایی هستن که به معنای واقعی میجون هم دیگه رو از بس دعوا میکنن.مخصوصا طبقه بالایی که ما ریز مکاملاتشون و فحشهاشون و چیز میز شکستنشون رو هر روزه میشنویم.حالا یه بچه دارن همسن سپهر 17 ماهه و خانومه بارداره و یک ماه دیگه زایمان داره!!!!!!!!!!!!!!!!خدا به دور واقعا.ایننم از وضع زندگیشون.هر جوری ک میکنم با عقل جور در نمیاد که آدم دو تا بچه طفل معصوم رو این جوری بدبخت کنه.کلا از 15 تا خانواده تو ساختمان ما که یکیشون رفت البته ما به خوبی دعوای 3 تاشون رو میشنیدیم و فحش هاشون رو.دیگه معلومه که تو جامعه همه دارن طلاق میگیرن.

یکی دیگه از همسایه هامون که انگار کره.این  قدر صدای تلویزیونش و آهنگاش بلنده که دیوونه امون کرده و تذکرها فایده ای نداشته.احمقن و بی فرهنگ همه کسانی که تو آپارتمان این مدلی زندگی میکنن.و فرهنگ آپارتمان نشینی اصلا نمیدونن چی هست؟؟؟؟؟

رفتم پسرک رو خوابوندم.به شدت بهم وابسته شده و توی جمع که میریم خیلی طول میکشه تا با جمع کنار بیاد.بعد از عید احتمالا مهد میذارمش.برای خودش هم بهتره.برای منم همین طور.حالا حرف پیش هم نمیزنم ببینم چی میشه....

سردردم خوب نشد احتمال زیاد ار عوارض یه نوع قرصیه که میخورم شاید هم از عوارض این هوای مزخرف.....

 و در آخر خدایا یه شعور درست و حسابی به من بده که قدر داشته هامو بدونم و این قدر غر نزنم.خیلی چیزهایی که هر آدمی تودوره های مختلف  زندگی اش داره همون هایی هست که قبلا آرزوشو داشته و الان قدرشو نمیدونه.منمهم از این اصل همه گیر مستثنی نیستم .....  ولی کلا برمیگشتم به 18 سالگی ام.افسوس که نمیشه.....

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید