203.

حس خوبی دارم.فردا مسافریم.داریم میریم اصفهان. و اون جا دو تا مراسم شادی داریم.تولد یه پسر کوچولو که 1 ساله میشه و عقد عمه ام.که البته مختصره .اما خوب به هر حال خوشحالم.بعدشم من یه چند روز یبیشتر میمونم و امیر میاد دنبالم.

الانم تقریبا از بستن ساکها خلاص شد و فقط مونده ظرفها رو بشورم وفردا صبح هم سبد خوارکی هام رو ببندم و بعد از این که همسر محترمه از استخر تشریف آوردن راهی بشیم.

بعضی وقتا فک میکنم خیلی از خودم انتظار دارم .بعد شب که میخوام بخوابم میبینم خوب من کم کار هم نکرم توی یه روز . یا توجه به این که داشتن یه یچه یک و سال و نیمه واقعا خودش یه انرژی میخواد که تقریبا میتونه تمام وقت یه روز رو بگیره.

مثلا همین امروز صبح البته دیر پاشدم..10 بود.اما رفتم تو آشپزخونه و به اموراتش رسیدگی کردم همزمان هی به پسرک غذا دادم و بهش رسیدم.بعد چون میخواستم ماهی درست کنم.ماهی ها رو مزه دار کردم گذاشتم یخچال.برنج رو هم ریختم تو پلوپز و آماده شدم و رفتم استخر.حالا تو استخر هم چون دارم پروانه یاد میگیرم دیگه تقریبا جونی وواسم نمیمونه.بعد اومدم خونه و ماهی ها رو سرخ کردم و میز رو چیدم و غذا خوردیم . به پسرک هم با هزار مشقت  همیشگی و مسخره بازی غذا دادم .

ساعت 4 شد و دیدم رو به موتم از امیر خواهش کردم 1 ساعت این جوجه رو بگیره من بخوابم و انصافا عجب خواب لذت بخشیه بعد از استخر. پاشدم و ی=ه دوش گرفتم و وایسادم به وسیله جمع کردن و وسطش با سپهر بازی کردن و شام خوردن و بعد پسرک رو خوابوندن و تا همین الان بدو بدو که دیگه کمرم داشت نصف میشد.گفتم یه سری بیام نت.

تازه امروز درس نخوندم و به کار شرکت هم نپرداختمو واسه کارتهای خلاقیت سپهر(تو یه پست جدا در موردش توضیح میدم که اگه کسی خواست واسه بچه اش اقدام کنه) هم کاری  نکردم!!!!!!!!

و حالا میبینم  خوب خداییش وقت تلف شده چندانی در روز ندارمو خدا رو شکر میکنم بابت سلامتی و انرژی که بهم داده.

تازه الانمهم باید برم آشپزخونه رو قشنگ جمع و  جور کنم که داریم میریم چیزی اون گوشه موشه ها بو نیافته.....!!!!

/ 0 نظر / 5 بازدید