شاید دیگه وقتش باشه که بیام وبنویسم.البته الان دارم توی وورد تایپ  میکنم.که هروقت تونستم  پابلیش کنم.چون واقعا وقت سرخاروندن ندارم.وحرف هم زیاد دارم برای نوشتن.

از شب قبل از زایمانم که موتورخونه خراب شد.آب گرم قطع شد و همزمان برقها ساعت 9 شب رفت.ومن نتونستم دوش بگیرم.و کلی گریه کردم.و تو اون سرما خوابیدیم و صبحش مجبور شدم برم خونه خواهرم حمام.دیررسیدم بیمارستان توس.

اما من تنها سزارینی بودم اون روز.و موقع خدافظی از مامان اینا گریه کردم.سردم بود وترسیده بودم..آرامشی که واسه سپهر داشتم واسه این یکی نداشتم.مراحل مزخرف آماده سازی عمل انجام شد و من نشستم رو ویلچر. واون لحظه همسرم ومامانم وخاله ام رو دیدم.ترس توی چشمام موج میزد.بعدش فهمیدم هم همسرم وهم مامانم گریه کردن.امیر گفت خیلی ناراحت شدم وقتی تواون حالت دیدمت.

اما تواتاق عمل.کادر عالی بودن.قرار بود بیحسی موضعی بگیرم.اما میترسیدم.از عوارضش و کلا از اتاق عمل.اما دکترم بهم اطمینان داد.عاشقشم.خیلی دلم بهش گرم بود.گفت از هیچی نترس من هستم.و من قبول کردم.به محض انجام تزریق حالت برق گرفتگی بهم دست.و پاهام داغ شد.منو خوابوندن.پارچهسبزرو کشدن.دوتا سرم. وکلی امپول.دکترا خیلی مهربون بودن.دکتربیهوشی ام خیلی عالی بود.واون آقایی که بالای سرم بود.و همش باهام حرف میزد.احساس کردم نفسم تنگه.آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم.نمیدونستم داره چه اتفاقی میافته؟احساس میکردم دارم میمیرم.تا این که اون آقایی که بالای سرم بود بهم گفت صدای گریه اشو میشنوی؟و من فقط در بهت بودم.دکترم  بهم گفت دخترت خیلی خوشگله.و بعد من روی ماه آیدا رو رودیدم.که واقعا مثل معنی اسمش مانند مه ومهتاب بود.زیبا.صدای ابراز احساسات همه رو میشنیدم.که میگفتن چه قدر خوشگله.ما نوزاد به این خوشگلی ندیده بودیم.و بعد آوردنش و گذاشتنش رو صورت وسینه ام.که درکمال ناباوری سینه ام روگرفت وبردنش.

ولی بعدش نوبت دوختن شکمم رسید.احساس میکردم تمام مراحل رو میفهمم.به دکترا میگفتم بهم میخندیدن.بعد هم تمام شد ورفتم توریکاوری تا حس پاهام برگرده.خیلی زود حس پاهام برگشت و همه حال کرده بودنJ.پمپ مسکن گرفته بودم.ودردی حس نمیکردم.تجربه خوبی بود.حالم خوب بود.درد چندانی حس نمیکردم.مامانم رو اولین نفر دیدم.با این تفاوت که گریه نمیکردم مث سرسپهر.وبعد امیر که خیلی خوشحال بود.وقتی منو دید خیلی خوشحال شد.دستمو بوسید.و گفت دیدیش مثل قرص ماه میمونه.فیلم اتاق عمل که با موبایلم گرفته شده بود رودیده بود.و میدونست موضعی عمل شدم.منو بردن اتاق خصوصی و همه خیلی خوشحال بودن.خواهر شوهرم اومد با یه گل خوشگل.بعد هم همسرم با یه گل خیلی خوشگل.

وبعد یکی یکی همه اومدن.من تا ساعت 11 شب نباید سرمو تکون میدادم.از8شب هم کمپوت وبعد هم چایی رو شروع کردم.و ساعت 11 اومدم پایین ازتخت.به دردناکی دفعه قبل نبود.شب تونستم یه کم بخوابم.صبح دیگه پمپ رو باز کردن.ومن باید راه میرفتم.همه پرستارا می اومدن از آیدا عکس میگرفتن!!!!!و بخش نوزادان هم عاشقش شده بودن.والبته بیمارستان خیلی خلوت بود.و اون روز فقط  ما بودیم واسه سزارین.

و ظهر برگشتیم خونه.خاله وخواهرم و...منتظرم بودن خونه.زنگ زدن که برق رفته.واین برای من یعنی مرگ.چون 4 طبقه رو نمیتونستم بالا برم.و باز شوفاژها خاموش.قرار شد بریم خونه خاله ام.هوا به شدت بارونی شده بود و سرد.و من درد داشتم.لحظه اولی که سپهر رو دیدم.پرید تو بغلم .دلم براش یه ذره شده بود.اونم خیلی منطقی برخورد کرده بود.و من نگران بودم که توخودش نریزه.ماشین کنترلی که براش از طرف آیدا خریده بودیم رو بهش دادم.ورفتیم سمت خونه خاله.رسیدیم اونجا ازخونه زنگ زدن که برق اومده.ازماشین با اون درد پیاده شده بودم دوباره سوار شدم.و بعد خونه.

دیگه کم کم دردسرهای شیردهی و دردهای بخیه ها.و سنگین شدن و دردناک شدن سینه ها.کم کم تغییر رفتارهای سپهرواین که تقسیم شدن بین دو تا بچه.که خیلی سخته.سپهر مریض هم شد.سرماخوردگی وسرفه. وبدغذا تر ازقبل.وبهانه گیر.و مریضی هم به بدغذایی دامن زد.میوه وسبزیجات هم که هیچی.بدترازقبل.بارها گریه کردم.اشکهایی که اصلا دستخودم نیست.بارها توی دلم خدا رو شکرکردم.و بارها دچار حسهای متناقض شدم  در رابطه با آینده.ترس ازناتوانی.

برام سخته دوتا بچه را هندل کردن.الان که اومدم اصفهان.احتمالا دو یا سه هفته هستم.اما همینم سخته.دوری از امیر.واونم تهران تنها.البته خواهر و برادرارش هستن.امامن دلم تنگ میشه.سپهر هم همین طور.

از طرفی فعلا تنها موندن برام سخت بود تهران.میدونم میگذره.مینویسم که یادم بمونه.

امیدورام این دختر باعث بشه پسرم بزرگ بشه.خوب غذا بخوره و پسرک رو همه چی خوار کنه.گاهی فک میکنم تنها مشکل زندگیم همینه.

البته تهران وضعیت از این لحاظ بهتره.چون صبح میره مهد تا عصر واونجا وضعیت تغذیه اش بهتره.و آموزش هم میبینه.من که فعلا نمیتونم بهش اون قدر برسم.و این منو دچار عذاب وجدان میکنه.

از کارهای چک آپ آیدا فقط شنوایی سنجی مونده که اونم سه شنبه میبرم و خیالم راحت میشه.

توکل بر خدا.امیدوارم که بتونم ونه خودمو ونه اهدافمو گم نکنم.

 

 

 

 

/ 0 نظر / 134 بازدید