بعضی وقتها فقط دلم میخواهد بنویسم.خود خودم را.تک تک لحظه های زندگی ام  را.مخصوصا الان که کتاب" احتمالا گم شده ام" را خواندم بیشتر این حس به من القا شده است.که چه قدر  آدم راحت و بی تکلف میتواند تمام زندگی اش را روی کاغذ بیاورد تمام ذهنش را. حتی حرفهایی که با خودش میزند.

از پسرم که همین الان گند زد به تمام تمیزکاریها و مرتب کردن های من. سطل اتاقش را خالی کرد و سطل خالی را آورده و گذاشته کنار لپ  تاپ من و تازه غر هم میزند و از این که من بیحس شده ام نسبت به این کارها.خوب بچه است دیگر.اگر هزار بار هم کشوی میز تلویزون را چسب بزنم چسب را باز میکند و تمام سی دیها  را میریزد وسط پذیراییو من دوباره جمع میکنم و او دوباره میریزد.

از این که دلم میخواست یک نفر هر ورز یک ساعت میامد و خانه و زندگی من را جمع و جور میرکرد و کارهایم را میکرد و  حتی بعضی وقتها غذایم را  میپخت و میرفت.یک ادم مطمءن که گیرم هم نمیآید.بیاید هم ........اصلا ولش کن.

از همسرم که با دیر آدمدنهاش از سرکار اون اوایل بیشتر اعصابم را خورد میکرد الان کمتر و  بعد شک میکنم به خودم نکند دیگر خیلی بیش از حد به هم عادت کرده ایم.بعد کله ام را تکان میدهم و کلا این فکر مسخره را می اندازم بیرون..

از ذوقی که توی دلم می آید به واسطه بزرگ شدن پسرم و قتی دیشب رفتم کفش به آن گرانی را برای این بچه  فسقلی خریدم اصلا به این فکر نکردم خوب پس خودم چی؟؟؟و این که قبلا این جور مادرها را انتقاد میکردم.اما الان میفهمم خاصیت مادر بودن این است.اول  فرزندم.اول اول  همه چیزهای دنیا.

از دایه های مهربان تر از مادر که دلم میخواهد خفه شان کنم با آن دلسوزی های مسخره و نظرات مسخره ترشان برای بچه داری من.کاش یکی یه این جور احمقها میفهماند  که اگر 10 تا بچه هم بزرگ کرده باشین به بجه من مهربانتر از من کسی نیست.پس خفه خون لطفا..

از این که مامانم کاش هر وفت به من زنگ میزد ناخودآگاه یک چیزی هم از نوه خاله ام و عروس حسودش به من نمیگفت که اعصابم را خورد کند..

از ذوقی که برای عید در دل دارم ........ و از تصمیمهای مهمم برای سال آینده....

/ 0 نظر / 14 بازدید