روزهایی که از خواب بیدار میشم ومیبینم ساعت 11:30 شده میخوام خودمو بکشم.یعنی عملا گل روز از دست میره وقتی آدم تا لنگ ظهر میخوابه.هر شب ساعتو کوک میکنم رو 7:30 اما بیدیار نمیشم. البته تقصیر این پسره هم هست.باید من پیشش بخوابم تا خوابش ببره.بعد دیگه خودمم خوابم میبره.دیروز دیر پاشدم یه کم ماکارونی داشتیم .منم دیگه غذا نپختم و نشستم سر کارای شرکت.اما امروز دیگه غذا نداشتیم و همین الان از آشپزی فارغ شدم.اما این جوری نمیشه. چون اینو خوب میدونم "اگه تغییر نکنی، میپوسی".

از اون ورم تا میشینم سر لپتاپم سپهر میدوه میاد سراغ من .تا پامیشم اینم از سر ش پا میشه.زندگی درست کرده برام کلا.!!بعد هم تا اسم مهد میاد به آقای پدرش بر میخوره که نمیخوام بره مهد!!!!اما من کاری به این حرفا ندارم.الان یه هفتس دیگه پوشکش نمیکنم.قضیه خوب پیش رفته.اما خوب هنوز به زبون نمیاره که مثلا جیش دارم.اما کلا قضیه رو فهمیده و ازش میپرسم اگه جیش داشتی چی میگی؟میگه"مامان جون من جیش دارم بیریم دشششویی"":دی.اما خوب به موقع که باید بگه نمیگه.ولی واسه من راه بی بازگشته.اون قدر ادامه میدم تا حل بشه و بعد هم به امید خدا مهد.

دیشب با امیر دعوا کردیم......امروز هم هنوز بهش زنگ نزدم.از دستش ناراحتم.البته خوب حتما اونم ناراحته.اما خوب اون زودتر یادش میره کلا.....اما من کلا قهر نمیکنم.

در تدارک اینم که واسه روز مادر برا مامان چی بخرم.که البته با معلمم هم یکی شده.یعنی دو روز پشت سر هم.برنامه دارم اون دو روز رو برم اصفهان.ایشالا...

آخر این هفته هم مهمون میاد برام.مهمون عزیز....

و در آخر:

مهمتر آنکه همیشه به خاطر داشته باش

به پیروزی بر هر مشکلی که زندگی فرا راهت بگذارد توانایی

از این رو، همت کن هر آنچه را که باید

و احساس کن هر آنچه را که باید

و هرگز فراموش مکن که ما هر آیینه داناتر میشویم و حساس تر

و میتوانیم با گذر از رنجها از زندگی بیشتر لذت ببریم.

"سوزان پولیس شوتز"

/ 0 نظر / 22 بازدید