214

همین دیشب داشتم به امیر میگفتم خوشبختی یه حس کاملا درونیه. و گاهی یه نسیمهایی از اون میوزه و بی هیچ دلیل خاصی یا حداقل قابل ذکری آدم حس میکنه خوشبخترین عالمه دقیقا مثل وقتایی که این حس از آدم گرفته میشه و گرچه دلایل قابل ذکری واسه این یکی هم نیست واقعا.اما نا امیدی کامل میاد سراغت.گرچه اگه کسی ظاهرت روببینه یا از بیرون زندگیت رو ببینه واقعا فک میکنه تو هیچ مشکلی تو زندگیت نداری.اما فقط خودت و خدای خودت از دلت خبر داره....

امروز روزی بود که اون سردرد لعننتی از تنم رفت بیرون.و هوا خیلی خوب شد.گرچه صبح هم یه کم واسم دلگیر شد اما درست از بعد ازظهر ورق برگشت.پسرک رو سپردم به خواهرم و با امیر شهروند آرژانتین قرار گذاشتم و ماشین رو برداشتم وراه افتادم. وقتی رسیدم همسر زودتر رسیده بود و دیدم اونم روز خوبی رو گذرونده بر عکس دو روز پیش جفتمون.و دو ساعتی رو با هم بدون پسرک تو شهروند چرخ زدیم و حرف زدیم و یه  عالمه چیز میز واسه خونه خریدیم که واقعا واسه من یکی از لذت بخشش ترین کارهای دنیاست.بعد زیر اون بارون خوشگل با هم ساندویچ خوردیم و تو ماشن هم کلی حرفای عشقولانه امیر بهم زد که کلی چسبید بهمخیال باطل.البته خوب بعد از مدتهانیشخندابله.

و بعد  هم که اومدیم خونه پسرک شیرینمون خوشیمون رو ده برابر کرد وقتی در رو باز کردیم و اوون یه هو دید دو تایی باهم اومدیم خونه از خوشحالی جیغ میزد.بچه ام واسه 3 ساعت دلتنگی کشیده بودهیپنوتیزم.

امیدوارم به این زودیها اون حس خوشی از دلم نپره بیرون. چون مطمئنم نباید دنبال دلایل عجیب غریب بگردم...

/ 0 نظر / 15 بازدید