من با گوشیم نمیتونستم تایپ کنم.حالا به نظرم اومد تو قسمت نوتها بنویسم و کپی کنم.این چند روز اخیر نامزدی برادر امیر بود.مامان اینا و خاله و بقیه اومدن.خوش گذشت.۵ شنبه و جمعه مشغول کارای آرایشگاه بودم.موهام به طرز قابل توجهی ریزش کرد??.و به زور ارایشگره برام درستشون کرد.یکی از لباسای قبلی رو پوشیدم که خدا رو شکر اندازه بود.اونجا هم مجبور بودم عوضش کنم.چون باید دخترک رو شیر میدادم. بازم مجبور شدم با تاخیر چند روزه بنویسم.مامانم اینا یکشنبه رفتن.و من سه شنبه صبح در عرض یک ساعت تصمیم گرفتم برم اصفهان با براد شوهر.هیچ وقت تا حالا نشده بود یه ساعته حاضر بشم و برم اونم با دو تا بچه.اما رفتم و خیلی خوش گذشت.اونجا انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته میشه.یکی دو جا هم بیرون رفتیم.آیدا رو میزاشتم پیش مامان و سپهر رو میبردم.۵ شنبه هم همسر اومد با ماشین.عصر رسید خونه مادربزرگ و دیروز عصر برگشتیم.امروز صبح هم پسرک تقریبا با گریه رفت.اما بازم راضی کننده بود!!! الان هم دارم ایدا رو شیر میدم و مقدمات غذا رو حاضر کردم. خدا رو شکر میکنم به خاطر همه نعمتایی که بهم داده.به خاطر روزای خوشی که نصیبم کرده.به خاطر این لحظه....?? مشکلات همیشه هست.نگرانی تو زندگی همه هست.مهم هنر خوشحال بودنه.امیدورام روزای خوبی در انتظار هممون باشه

/ 0 نظر / 135 بازدید