خیلی وقته که باید مینوشتم اما ننشد.از عید وسفر خوب به یاسوج واین که با بچه سه ماهه اونقدرا هم که فک میکردم سخت نبود.فقط زانو درد اذیتم کرد توسفر.و این که یه جاهایی رونمیتوستم برم.ام خدا رو شکر رفتیم و برگشتیم.

بعد هم دید وبازدیدهای عید و 13 به در خونه مادربزرگ.و صد البته منکر خستگی رفت وامد با دو تابچه نمیشم.و این که مثل همیشه نیتونستم به خودم برسم.و این که به هرسایز هیکلم به هم خورده.و بهواسطه شیردادن نمیتونم هر لباسی که دوست دارم بپوشم.و بعد ریزش موهام که دوباره منو برد تو یه فاز افسردگی.

دوهفته فروردین رو موندم.بچه ها را چکاپ بردم.خودم دکتر رفتم.واکسن آیدا را زدم.و در تمام این مدت رفتن به اصفهان وزندگی کردن اونجا را بالا پایین کردیم و  هچنان بر این عقیده ایم که برای یه مدتی بریم اصفهان بد نیست.فعلا برای 1 سال.فعلا تا تیر ماه صبر میکنیم.توکل بر خدا.

این هفته برگشتم ا از صفهان و مثل همیشه برام سخت بود.برای سپهر برای رفت و آمدش سرویس گرفتیم.روز اول خیلی بد رفت مهد و امروز باز بهتر بود.

حال و احوالات خودم هم هچین خوب نیس.دوره تشویش و اضطراب میشم.همش نگرانم.نگران بچه ها.فک کنم باید برم پیش مشاور.

یه هفته گذشت ومن اینو پست نکرد.ترجیح داد ادامشو اینجا بنویسم.از هفته پیش بهترم.البته بازم دچار اون حالتای تشویش میشم.هرچیزی پیش میاد به بدترینش فک میکنم.وهمیشه اخرش صحبت کردن با همسرم برام مایه آرامشه.خدا برام حفظش کنه.

دیروز بچه ها را برای اولین بار وخودم تنهایی بردم پارک.آیدا را گذاشتم تو کالسکه و سپهر هکه خودش بازی میکرد.بیشتربا وسایل ورزشی حال میکنه.با اون جثه ریزه میزه اش میدوه روی الپتیکال یا دوچرخه ثابت و میگه با تمام قدرت.امسال مهریعنی6ماه دیگه  میره پیش دبستانی.اصلا بهش نمیاد.مثلا همین شده دغدغه من.دیروز کلی برام کالسکه را هل داد.واز این کار لذت میبرد.

این روزا هرچیزی رو میبینه میخواد من براش بکشم و بعد به قول خودش از روش قیچی کنم.یه کوچولونقاشی کشیدنش بهتر شده.ااحوصله صرف نمیکنه.قیچی کردنش هم بهتر شده.اما نه این که مثلا دور یه چیزی را ببره.فک نکنم الان همچین انتظاری ازشون بره.

دخترکم که هر روز شیرینتر میشه.در 4 ماه ونیمه اگیه.با صدای بلند میخنده.از عموش غریبی میکنه!!!!!!!دیشب باباش بهش میگفت بیا بغلم دستشو دراز کرده بود ومیرفت بغل باباش!!!ومن حسودی کردم.ظریف وخوشگله.و خیلی خوش اخلاق.مثل گل تو صورتم باز میشه.

مینویسم از کودکانم.چون حالمو بهتر میکنه.چون به تواناییاشون پی میبرم.

حرف زیاد دارم واسه نوشتن.شاید از حال واحوال خودم تو یه پست دیگه بنویسم بهتر باشه.فقط  اینو فهمیدم که باید از حساسیتام نسبت به بچه ها کم کنم.واسه هر مریضی و هرچیزی از سپهر منتا مرز سکته پیش میرم.فوق العاده حساس شدم.

فعلا دخترک بیدار شد وباید برم اگر بشه حمامش کنم.

فعلا

 

/ 0 نظر / 134 بازدید