از بعد ظهر روز قبل که با امیر جر و بحث کردیم وبعدش رفتیم تولد دختر خواهر شوهر.که اون جا هم خیلی بهم خوش نگذشت.بعضی از آدمایی بودن که اون جا بهم انرژی منفی میدادن.و کلا آدمایی که لطف مکرر شود حق مسلمشون و آدمایی که احساس میکنی کاری که میکنی وظیفه میدونن .....و خلاصه.یه چیزی همش انگار سر دلم قلمبه بود و بغض داشتم با این که ظاهرم نشون نمیداد.

دیشب با گریه خوابیدم و نشون به نشون که تا همین الان سردرد وحشتناک داشت و از صبح تا ساعت 4 مثل  یه مرده توی تخت افتاده بودم و پسرک هم خوب مسلما بی قرار بود.با این که امیر سعی میکرد حواسش بهش باشه و باهاش آب بازی کرد اما با زم با گریه هاش کلافم کرد.

شنبه 26 فروردین

ادامه اشو دیروز نتونستم بنویسم.دیروز واقعا روز بدی بود.پر از کسالت و درد.یه وقتایی میشه تو زندگی مشترک که یکی از طرفین به هر دلیلی کم میاره و این وظیفه اون یکیه که ساپورتش کنه.اما وای به وقتی که دو تایی کم بیارن ....چند وقته که ما تو این حالتیم.و داریم سعی میکنیم از  این حالت دربیایم.هر دو تا فک میکنیم باید از لحاظ کاری و فکری  و خیلی چیزها تغییرات اساسی انجام بشه و در جدالیم.....گرچه امروز کلا روز آرامتری بود.

از امروز قرار بود پروژه مهد پسرک کلید بخوره که آقا خوابیییییییید تا 11 :30  و خانومه گفته بود صبح بیارش.حالا فردا صبح هر جوری شده باید بیدارش کنم.تا برنامه پسرک و رفت و آمدش رو دور نیافته اصلا نمیتونم واسه خودم برنامه بریزم. فقط یه سری طرحهای کلی تو ذهنمه.

بارون از دیروز عصر همین طور داره میباره و هوا یه نمه خنک شده.در حالی که ما 5 شنبه کولرم.ن ر. راه انداختیم و تو ظهر هم روشنش کردیم !!!!!!!!!!!اما امروز واقعا هوا ملسه و بهاری و آدمو واقعا یاد شمال میندازه البته وقتایی که خلوته و خنک...

امبدوارم روزایی بهتری در انتظار همه کسانی که میشناسم و نمیشناسم بشه.این روزا خیلی ها رو میشناسم که حال و روز چندان خوشی ندارن....دل شکسته

 

/ 0 نظر / 15 بازدید