از دیشب کمر درد بدی داشتم.هوس بلال کرده بودم:))) رفتیم دم پارکی که میدونستم هنوز بلال میپزه .سه تا بلال گرفتیم.فک نمیکردم حتی بتونم از ماشین پیاده شم.اما پسرک یه هویی دوید سراغ سرسره و وسایل اسباب بازی و من از شادی و بازیش به وجد اومدم.

پیاده شدم و پارک هم زیاد شلوغ نبود.کلی بازی کرد و بلال خورد و با بچه ها دوست شد و بهش خوش گذشت.من با لوز و شرت برده بودمش و احساس کردم که دیگه هوا خنک شده.لباسش کمه.

برگشتیم واسش یه تخته وایت بورد کوچولو با یه ماژیک خریدم که بیشتر ترغیب بشه به نقاشی.و خودش اسمشو گذاشته بود جایزه و بعد هم که رسیدیم دیگه بلاخره غش کرد.

امروز هم بیدار شدم و چون امیر صبح جلسه  داشت باید صبح خودم پسرم رو حاضر میکردم و میبردم و این برام خیلی سخته .چون توانم کم شده و دستشویی بردنش هم برام سخته .ولی بلاخره با داد وو دعوا حاضر شد و رفتیم.

اصلا فک نمیکردم بتونم غذا درست کنم.اما یه هو همه انرژی ام رو جمع کردم و رفتم ماهیچه خورشتی خریدم با یه سری خرید دیگه از سوپر .بعد هم کدو و سبزی خودرن.

اومدم و بادمجانهای از قبل سرخ شده رو از فریزر بیرون گذاشتم و دست به کار پختن برنج و خورشت کدو بادمجان شدم.قراره خواهر هم ناهار بیاد پیشم.سبزی خوردنها رو هم پاک کردم و الان توی آبه که بشورمشون.

خدا رو شکر به خاطر انرژی که بهم داده و این که میتونم دست تنها از عهده کارام بربیام.امیدوارم در ادامه اش هم همین طور کمکم کنه.چون مامانم که به جز هر ماه شاید دو سه روز بیتشر نتونه بیاد پیشم.و واسه زایمان هم تقریبا همون روزای آخر.

بنابراین فقط خودمم و همسرم و خدا.امیدورام که این روزها هم به آسانی بگذره.

 

/ 0 نظر / 3 بازدید