شکر

تا همین چند لحظه پیش داشت برف میبارید و من چه خوش خیال بودم که فک میکردم ادامه داره و میشینه و من پسرک رو میبرم بازی و کلی عکس هم ازش میگیرم.

هفته پیش با  خوندن وبلاگ ساچلی عزیز خیلی غمگین شدم و چند روز همش تو فکر خودش و دخترش بودم.مخصوصا که همسن پسرک هست.وقتی وابستگی سپهر رو به باباش میبینم ناخودآکاه به یاد دختر خوشگل ساچلی می افتم.بعد همین طور سلسله وار به وبلاگهایی رسیدم که هر کدوم از یه درد و ناراحتی گفته بودن و این آخری که واقعا غمگینم کرد و منو به فکر انداخت.مخصوصا نوشته پدر علی کوچولو.

ناخودآگاه همه نعمتهایی که داشتم جلوی جشمم ردیف شدن که واقعا غیر قابل شمارشن .وجود همسرم در کنارم و شنیدن صدای پرمهرش از پشت تلفن.واقعا فک کردم همین که هست و سالمه و واسه سپهر پدر فوق العاده ایه باید واسه من کافی باشه.غر زدن الکی و گیر دادن بیخود ممنوع.

وجود پسرم همین که هست سالمه و من تا حالا یک بار  پام به بیمارستان باز نشده بعد از اومدن این فرشته.حتی یه زردی کوچولو هم نگرفت اون اول که همه بچه ها الان دارن.و من خیلی فراموشکارم.و گیر میدم به این که چرا دیر دندون درآورد.چرا نیم کیلو وزنش کمه!!!!!!!!چرا سرما خورد و تب کرد!!چرا سرفه میکنه.چرا هنوز از پوشک نگرفتمش.و هزار فکر  و خیال بیخود دیگه ...

وجود پدر و مادرم همین که هستن با این که از هم دوریم.شنیدن صدای پر مهرشون از پشت تلفن.و این که میدونم سالمن.و من نگرانشون نیستم.

وجود خواهرم و برادرم و همه عزیزانی که اطرافم هستند و سلامتی اشون برام یه دنیا ارزش داره.

و خودم به خاطر سلامتی و این که در تمام این 28 سال خدا نخواسته من هیچ وقت درگیر بیمارستان باشم.درسته همه مشکل دارن .منم مریض شدم .پدر و مادر من هم عمل کردن.اما واقعا همه اینها روتین بودن.و برای خیلیها پیش میاد.

اما واقعا مشکلات دیگه وقتی سلامت نباشی اصلا به چشم نمیاد.

امیدوارم بتونم قدر لحظه به لجظه زندگیم رو بدونم و به خاطر چیزای بیخود و بی ارزش خودمو ناراحت نکنم.امیدوارم بتونم بی دریغ و بدون توقع محبت کنم و ببخشم.

خوشحالم که فردا شب میخوام واسه خواهرم تولد بگیرم و خوشحالش کنم.بدون این که بدونه.فک میکنم ارزش زندگی به تمام محبتهای خالصانه ای  هستش که به اطرافیانمون ابراز میکنیم و تمام عشقی است که دریافت میکنیم.

ماچ

/ 0 نظر / 5 بازدید