حال من

حالم اصلا خوب نیس.نه روحی و نه جسمی.صبحها به شدت استفراغ میکنم و حالت بیحالی و تهوع تا بعد از ظهر همراهمه.حال روحی ام هم که معلومه دیگه.بیرنگ و روحم.شاید خیلیا بگن این آرزوی ماست .اما من نه.نتونستم باهاش کنا بیام.شاید هم از دست خودم عصبانیم.3 سال وقت داشتم.اما خیلی کارها رو نکردم.ذهنیتی ندارم که با بعدا با دو تا بچه و دست تنها چه جوری میتونم به کارام برسم؟

نمیدونم شاید این 3ماهه اول بگذره حالم بهتر بشه.روح و روانم هم بهتر بشه.از طرفی پسرک دوباره مریض شده.سرما خورده.تب کرد.دیشب تا صبح شیاف بروفن دادم بهش.صبح ساعت 10 بردمش مهد.خودش دوست داشت بره.نگران خیلی چیزای این پسرک هم هستم.

نمیخوام ناشکری کنم.اما غیر از غرغر و ناراحتی چیزی به ذهنم نمیاد.واقعا این حالت تهوع مزخرفه.راستش به نظر من بارداری مزخرفترین دوران زندگی حداقل واسه منه.که عادت دارم فقط بدوم.این حالت انفعالش خیلی بده.

امیر باهام کلی حرف میزنه و من هر شب اشک میریزم.و میگم من این بچه رو نمیخوام.و بعد  ته دلم میلرزه از این حرف.....

یه کار شرکت هست که تو خونه انجام میدم.حوصله شرکت رفتن ندارم.همش دلم میخواد بخوابم.کاش الان همه چی تموم شده بود و بچه ام تو بغلم بود.حتی درد بعد زایمان هم می ارزه به این دوران بیخبری و نگرانی و انتظار....

خیلی محتاج انرژیهای مثبت و دعا هستم.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید