تو این مدت خیلی اتفاقهای خوب برام افتادن و همش پر بودم از احساس خوب و احساس خوشبختی.کلا یه مدتیه که عمیقا احساس میکنم خدا خیلی هوامو داره هر چند که من اصلا هواشو ندارم..............

یکی از اون اتفاقهای خیلی خوب قبولی خواهرم در کارشناسی ارشد دانشگاه تهران بود اونم روزانه بود که خیلی براش مهم بود و خیلی زحمت کشیده بود و هممون رو خیلی خوشحال کرد.

 یکی دیگش یه سفر سه روزه به شمال با خواهر امیر که انصافا عالی بود و از بهترین سفرهای شمالم بود که رفته بود مخصوصا با خریدهای که از ایران کتان برای خودم و پسرک کردم بیشتر  بهم حال داد.

و موقعیت کاری امیر که تغییراتی کرده که براش خیلی رضایت بخشه و خوب مستقیم این رضایت شغلی تو اخلاقش و توزندگشمون تاثیر گذار بوده و کلا خیلی خوب شده.چون یه مدتی بود که خیلی ناراضی بود..

پروژه کاری که پیشنهادش رو داده بودم قراردادش اومد و نامه اش رو زدم که از همین فردا اگه فایلهایی که میخوام بهم ایمیل بشه کار رو شروع میکنم.و خیلی بهم حال داده البته مهمه که در زمان خودش ببندمش حتما.

پول کلاسی که برگزار کردم دیروز به حسابم واریز شد و برام لذت بخش بود.امیدوارم این تجربه تدریس هر چه زودتر تکرار بشه.

البته یه نارضایتی هایی هم از خودم دارم که مهمترینش این بوده که بعد از سفر اصفهان و شمال تو این سه هفته 3 کیلو اضافه کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!وحشتناکه.یعنی از بس خوردم و خوابیدم.اما از دیروز دوباره تردمیل و ورزش و رقص رو شروع کردم .البته از پاییز دوباره شنا رو هم شروع میکنم چون فعلا شلوغه و من هم نمیتونم چون هنوز برنامه ام روتین نشده.اما امیدوارم بتونم تو 3 هفته این 3 کیلو رو کم کنم.میدونم که باید کم بخورم و ورزش به تنهایی فایده نداره..

پسرک هم هر روز از روز پیش  شیطون تر میشه و دایره لغاتش وسیع تر.هر چیزی رو تقریبا میتونه تکرار و خیلییییییییییییییییی به من وابسته شده به طوری که کلافم میکنه بعضی وقتا و به محض این که از جلوی چشمش دور میشم وحشت زده داد میزنه مامان مامان.الانم داره با دقت سی دی میکی موسشو نگاه میکنه و وقتی شروع میشه خیلی بامزه میگه "شو شد"یعنی شروع شد و بعد به ادای میکی موس میگه"میسکا موسکا میکی موس"یعنی دقیقا عین همون چیزی که به انگلیسی تو کارتون میگه با همون لحن!!!!!چند شعر رو تا نصفه بلده بخونه مثل "ترنم قشنگه"یا "عروسک جون" ثمین باغچه بان یا لی لی حوضک که خیلی با مزه مثل اون حالتی که امیر بهش یاد داده میخونه گرچه کلماتو درس ادا نمیکنه اما منظورشو میفهمونه.

همچنان بد غذا است و به میوه لب نمیزنه و منو دق داده در این مورد.

دارم کتاب "فقط غیر ممکن،غیر ممکن است"از آنتونی رابینز رو میخونم و فعلا جو گیرم در مورد قدرت تصمیم و اراده.امیدوارم جوش ماندگار باشه!!!!!!!!!!!


/ 0 نظر / 21 بازدید